تبليغاتX
هر چی تو بگی
هر چی تو بگی
نوشته شده در تاريخ Fri 16 Mar 2012 توسط پریا |

محسن چاوشی برای اولین بار در تلویزیون..

سلام..احسان علیخانی امسال محسن چاوشی رو که تا حالا تو تلویزیون حضور نداشته و نیومده به تلویزیون کشاند..قراره تیتراژ ابتدایی و انتهایی ویژه برنامه نوروز 91 شبکه دوم سیما رو که احسان علیخانی بر عهده داره رو محسن چاوشی بخونه..چاوشی گفت: «احسان علیخانی شخصیت جالبی دارد و به همین دلیل تصمیم گرفته‌ام امسال در ویژه برنامه سال تحویلی که از شبکه دو با اجرای این مجری پخش می‌شود حضور داشته باشم.. تیتراژ اول و آخر این برنامه به عهده من است و می‌خواهم با دستی پر، هواداران‌ام را برای عید غافلگیر کنم.»..

نوشته شده در تاريخ Fri 16 Mar 2012 توسط پریا |

شماره ی نوروزی مجله اتفاق نو و احسان علیخانی..

سلام..شماره ی جدید و نوروزی مجله اتفاق نو منتشر شد که مطالبی راجع به برنامه ی نوروزی امسال احسان علیخانی در شبکه دو سیما وجود داره..اگه در ئست رستون هست بگیرید خوبه..دیگه همین..دوستون دارم..التماس دعا..یا علی..

نوشته شده در تاريخ Mon 12 Mar 2012 توسط پریا |
✿ツ تـــاب میخـــــورَم

بیـــــن دیـــــروز و فَـــــردا

ســــــر میخـــــورَم

از خیـــــــال بــــه خـــاطــــره

بـــــالا و پـــــاییــــن میشَـــــوَم

بـــــه نیـــــروی دل و ذهـــن

و سَـــــرم چَـــــرخ میــــزَنَـــد

از هجــــوم اینهَمـــــه سَــــردرگمـــــی.

یکـــــ تنــــه شَهــــر بــــازی شــــده ام.✿
نوشته شده در تاريخ Sun 11 Mar 2012 توسط پریا |
گاه تردید می کنم،
که آیا زمان میگذرد ، یا ما به عقب می آییم !؟
و آسمان ، بارانش را برای نجات زمین می بخشد ...
یا اینکه فقط از سر تنهایی
این چنین رنجیده می گرید ؟
وبرای اندک زمانی ،
تنها برای انتقام از انسان ،
زیبایی آفتاب را از او می گیرد ،
گاه تردید می کنم ،
دستی که برای نوازشم می آید ،
قصد آرام کردن این دل غمگین دارد ،
یا که در اندیشه آشفتن و برهم زدن خواب از چشمانم آمده است؟
گاه تردید می کنم ،
یک نگاه مهربان ،
از برای التیام رنج هایم
تبسم می کند ،
یا که از دیدن تصویر پر از درد دلم ...
می خندد !؟
نوشته شده در تاريخ Sat 10 Mar 2012 توسط پریا |
ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند

ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم...

پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند
نوشته شده در تاريخ Sat 10 Mar 2012 توسط پریا |
خدایا … دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد…

خدایا... کودکان گل فروش را می بینی؟

مردان خانه به دوش...

دخترکان تن فروش...

مادران سیاه پوش...

واعظان دین فروش...

محرابهای فرش پوش...

پسران کلیه فروش .

زبانهای عشق فروش...

انسانهای آدم فروش...

همه را می بینی....

میخواهم یک تکه از آسمانت را بخرم, دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد

تو هی ماجرا را بکش.. !

و من زجر ها را.......

و "او" تمام خنجرها را از جیب خویش!

و "او" ی دیگر تمام سیگارهای پنهانش را !

اما بی ادعا و بی غرض ....

با لحن داغدار جنوب بگویم

" آنجا که دریافتی من گرگ نیستم ...

.دوست هستم ........خجالت را هم ... بکش

بـــی شعـــور بـــودن یعنـــــی:

لطـــف دیگــــران را وظیفـــه ی آنـــــان پنداشتــــن . . .

گاهی فرار می کنم از فکر کردن به تو مثل رد کردن آهنگی که خیلی دوستش دارم

نوشته شده در تاريخ Sat 10 Mar 2012 توسط پریا |
آرزویم این است، نتراود اشك ازچشم تو هرگز مگر از شوق زیاد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی، عاشق آنكه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد، و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد‎

آن ک رفت ب حرمت آن چ با خود برد حق بازگشت ندارد

گاهی تلنگری می پراند باورهای خوش یک عمرت را

چشم که باز می کنی ، چیزی از آن همه شیفتگی نمانده

باورها ، همیشه شیشه ایند ...

نوشته شده در تاريخ Sat 10 Mar 2012 توسط پریا |
وقتی یه زن دیوانه وار
با تو بحث میکنه
خوشحال باش
چون سکوت یک زن
نشانه پایان توست ......

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
 
نوشته شده در تاريخ Thu 1 Mar 2012 توسط پریا |
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم
نوشته شده در تاريخ Thu 1 Mar 2012 توسط پریا |
سلام به همگی

بعد این همه مدت بهم ثابت شد

عشق یعنی نرسیدن ......و جدایی......

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت