تبليغاتX
پری

پری

درد عشقی کشیده ام که مپرس

     دارم از یاد تو میرم عشق من کاری بکن

      شاید از غصه بمیرم،عشق من کاری بکن

     امون از این عشقی که عاشقم نیست

     امون از این گل که شقایقم نیست....................... 

      سلام اینبار واقعا نمیدونم چی باید بگم یعنی راستش

     وقتی اینهمه بی خیالیت رو دیدم دیگه نمیدونستم باید

     چیکار کنم

     اگه من برا امتحان  نیومدم

    (که دلیلش رو هم برات گفته بودم) ، انتظار نداشتم

     تلفنمم جواب ندی

     برا هزارمین بار خواستم بیای اینجا رو بخونی اما

     حرفام کمترین ارزشی برات نداره.

   احتمالا دیگه نمینویسم، دیگه هم نمیگم بیا اینجا رو بخون

   چون میدونم بی فایدست و نمیای

   عیب نداره تنها گزینه ی من مال تو شد اما تو نخواستی

    بفهمی و درک کنی گله و گلایه ای نیست

    بی وفایی رسم عشقه،

   عاشقا تنها میمونن تنهایی مرام عشقه

    خیلی سعی کردم اینجوری نشه.

    دوست نداشتم تنها بمونم

    هزار بارم گفتم اما دریغ از یک بار گوش کردن

    هر چی زدم به در بسته خورد

    هر چی کردم نشد یا نخواستی بشه

    هر روز و هر لحظه تمام فکر و ذکرم بودی(و هستی)

   اما ....

   نجنبید یک ذره مهرت ز جای 

   هر چی گفتم پری اخلاقت تغیر کرده سعی کردی

    بهم بقبولونی که من اشتباه میکنم .

   به احترام عشق تو میگم که بازنده منم

   دیگه نمیدونم چی بگم

   شاید بازم برات همه چیز تکراری باشه

  اما پس اگه من این حرفا رو ۱۰۰ بار زدم

    چرا تغییری حاصل نشده؟چرا همش حرف حرف خودت بوده؟

    برو بازم اون فلاپی رو که بهت دادم بخون 

    ببین چرا تغییری نکرده هیچ چیز

   گلم من تو این ۲ ماه واقعا اذیت شدم

   نمی خواهی این شرایط رو تغییر بدی؟

   من بی تو یه نا تمومم دور از تو نگذار بمونم.

      در دیده من همیشه آب است بیا

     در سینه من دلی کباب است بیا

     من بی تو ، غریبه ای بیابان گردم

      دیدار غریبه ها صواب است  بیا  .

     بیا پپرک گلم بیا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1383ساعت 1:29  توسط پری و یکی 

قصه ی آن دختر را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا

بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد

هق هق کنان گفت

پس به من قول بده که مواظب چشمانم  باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1383ساعت 1:29  توسط پری و یکی  |